عبد المحمد آيتى
101
تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )
ديده نمىشد . ملك تو را نشاه عماد الدوله بن قاورد بن جغرى بيك كه مملكت كرمان در تحت تصرف او بود به اين جزيره توجهى كرد و آن را « فرضهء » سواحل ساخت چه در آغاز دولت آل بويه بزرگترين « فرضه » جزاير فارس ، سيراف بود . سيراف شهرى بزرگ و آباد و مكان گروه كثيرى از علما و محققين و بازرگانان بود . از جمله علماى محقق آن ديار يكى سيرافى شارح كتاب سيبويه است و از فضلاى متأخّر مولانا صفى الدين ابو الخير مسعود است رحمهما اللّه . در اين شهر كثرت جمعيت به حدى بود كه دكانها و حجرهها و خانهها را دو و سه و چهار طبقه ساخته بودند . گاهگاه سلطان معظم ابو شجاع عضد الدوله فنّا خسرو شهنشاه به سيراف نزول مىفرمود و در آنجا خيمه و خرگاه برپا مىداشت . از نتايج اين سفرها يكى ساختن بناى رفيعى است كه آن را فيل خانهء عضد گويند و هنوز خرابههاى آن بر جاى است . و در نابند كه ديهى است از جانب شرقى سيراف بر ساحل دريا بنائى ديگر ساخته كه آن را ايوان نابند گويند و قصر ايوان ملك جمشيد در جزيرهء قيس با وجود دورى راه از آنجا نمودار آن است . بارى در ان تاريخ در سيراف ناخدائى بود قيصر نام كه مردى كمبضاعت ولى قانع بود . از قيصر سه پسر ماند . نام پسر بزرگ قيس بود . قيس جوانى اسرافكار بود . برادران در اندك مدتى ميراث پدر برباد دادند و با گروهى از اوباش همنشين شدند و در زمره دزدان دريائى درآمدند . اما روزگار با قيس نساخت و مجبور شد جلاى وطن كند . اسباب ماهيگيرى فراهم ساخت و با برادران به جزيرهاى كه بعدها بنام او موسوم گشت نقل مكان كرد و خانهء پدرى به مادر گذاشت در آنجا با يارانش چند سايبان ساختند كه روز از تابش آفتاب به آن پناه برند و شب در آن سر بر بالين نهند و معاش از ماهيگيرى مىكردند [ 171 ] روزگارى گذشت . در آن زمان رسم آن بود كه وقتى سفينهاى از بندر قصد سفر داشت ناخدايان براى آن كه دعاى خير بينوايان بدرقهء راهشان باشد از هر يك چيزى مىگرفتند و در كشتى مىگذاشتند ، چهبسا در بلد ديگر به فروش مىرفت و ناخدا بهاى آن متاع را هنگام بازگشت به صاحبش مىداد . ناخدا نزد مادر بنىقيصر رفت و خواست تا براى فروش چيزى به او دهد . پير زال گفت كه جز گربهاى هيچ ندارد . ناخدا گفت او را با خود به كشتى مىبريم تا دافع حشرات و ساير حيوانات موذى باشد . بارى ناخدا به يكى از سواحل هند لنگر انداخت و متاع خود را براى عرضه كردن به حضرت پادشاه آن ديار برد ناخدا قصر پادشاه را بس